زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها قبل از شهادت
ندارد دختری اینگونه بابایی که من دارم یقین مریم ندارد این مسیحایی که من دارم در آغوشش میانِ آسمانها سِیر میکردم ندارد عرش هم عرش معلایی که من دارم نه از من، نه علی اکبر، نه قاسم، نه عموعباس دل از خلق جهان برده دلارایی که من دارم شبی، یوسف به خوابش ماه دید و من پدر دیدم ولی حسرت خورَد یوسف به رؤیایی که من دارم به روی نیزه بابا میدرخشی بر همه عالم ندارد آسمان خورشید زیبایی که من دارم به چشمه چشمۀ اشکم، تمام عرش میگرید ندارد چشم اقیانوس، دریایی که من دارم میان روز میسوزم، شبِ ویرانه میلرزم ربوده طاقتم گرما و سرمایی که من دارم چهل منزل صدا کردم تو را، حالا نگاهم کن دگر نایی نمانده جز تـمنایی که من دارم بر این پایی که دنبالت دویده، مرهمی بابا به کار من نمیآید دگر پایی که من دارم تو را بالای نِی با یک جهان حسرت نظر کردم دل سنگ آب شد از این تماشایی که من دارم به جای دوش تو سر را به روی خاک بگذارم یقین دارم دلت میسوزد از جایی که من دارم یتیمت را پدر، با تـازیـانه ناز میکردند ندارد داغداری این تسلایی که من دارم گل رخسارم از باد خزان زخم است و پُر درد است نشاید بوسه زد بر روی سیمایی که من دارم همه گـریند بر لالایی و اشک رباب اما رباب از دیده خون گرید به لالایی که من دارم |